آموزش VB و VB.NET

برنامه نویس

هفته دفاع مقدس
ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱   کلمات کلیدی: هفته دفاع مقدس

به نام آرام دلها

یک شهید را نمی بینی که چه شیرین و چه آرام می میرد؟

برای آنها که به روزمرگی خو کرده اند و با خود ماندگارند، مرگ ،

فاجعه ی هولناک و شوم زوال است ، گم شدن در نیستی است.

آن که آهنگ هجرت از خویش کرده است ، با مرگ ، آغاز می شود. 

چه عظیم اند مردانی که عظمت این فرمان شگفت را شنیده اند و

آن کار بسته اند که:(بمیرید پیش از آن که بمیرید)!؟ 

روی سخن با همه ی آنهایی است که (در جامه ی خویش) پیچیده اند:

( ای به جامه ی خویش فرو پیچیده! برخیز! و جامه ات را پاکیزه ساز و پلیدی را هجرت کن)! 

طنین قاطع و کننده ی فرمان وحی در فضای درونم می پیچد و صدای

زنگ های این کاروانی را که آهنگ رحیل کرده است، می شنوم.

هجرت آغاز شده است و می دانم این آتشی که اکنون چنین دیوانه

در من سر بر افراشته است ، نه یک حریق ، که آتش کاروان است!

آتشی که بر راه می ماند و کاروان می گذرد.

 

پ.ن:شهدا واسه چی رفتن و شهید شدن؟؟؟الان وضعیت چیه؟خدایا شکرت

 

سالروز 8 سال دفاع مقدس گرامی...

 

منو در سه پری هم دنبال کنید..

 

فروش ویژه کوچکترین MP3 Player دنیا یا قیمت باور نکردنی.کلیک کنید

 

فروشگاه خودمه :دی


 
بازگشت دوباره...
ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱   کلمات کلیدی: عمومی

به نام آرام دلها...

سلام می کنم به همه دوستای خوبی که اینجا داشتم...بعد از فکر می کنم. حدود 10 11 ماه اومدم پرشین بلاگ ببینم دنیا دست کی هست.

این مدت خیلی گرفتار بودم البته تنبلی هم کرده بودم :دی

خوب من دوباره می خوام اینجا پست بزنم..

فعلا فقط اطلاع رسانی بود

 

موفق باشید


 
حسین(ع)
ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٤   کلمات کلیدی: شهادت امام حسین(ع)

حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود

              افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند

                              و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند!


 
شما یادتون نمیاد...
ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٥   کلمات کلیدی: عمومی

به نام آرام دلها...

این نوشته ها مربوط به یک گروه در فیسبوکه به اسم "شما یادتون نمیاد". بیشتر اعضای گروه متولد دهه پنجاه و شصت هستند و یک عالمه خاطرات مشترک دارند که اونجا با هم به اشتراک میگذارند، اینها تعداد کمی از هزاران خاطره ای هست که افراد مختلف اونجا نوشتند. ممکنه بعضیهاش رو بزرگترها هم به یاد بیارن. امیدوارم خوشتون بیاد و شما هم یادتون بیاد !!! ؛





شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم

شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم

شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !

شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ...

شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو

شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم.....

شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم))) کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود

شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون بِخاره، بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون ))

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم

شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.

شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده
Top of Form

شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام ...
شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه

شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم



شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی



شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن



شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود



شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن



شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم


شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه


شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم



شما یادتون نمیاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل :دی



شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم



شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!



شما یادتون نمیاد افسانه توشی شان رو!!



شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم



شما یادتون نمیاد: شد جمهوری اسلامی به پا، که هم دین دهد هم دنیا به ما، از انقلاب ایران دگر، کاخ ستم گشته زیر و زبر...!!



شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن



شما یادتون نمیاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی..... (دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو)

شما یادتون نمیاد: یک تکه ابر بودیم، بر سینه ی آسمان، یک ابر خسته ی سرد، یک ابر پر ز باران

شما یادتون نمیاد، چیپس استقلال رو از همونایی که تو یه نایلون شفاف دراز بود و بالاش هم یه مقوا منگنه شده بود، چقدرم شور بود ولی خیلی حال میداد

شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه

شما یادتون نمیاد، هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت 6:40 تا 7 صبح، رادیو برنامه "بچه های انقلاب" رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش صبحانه میخوردیم

شما یادتون نمیاد: به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود

شما یادتون نمیاد، توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که بیسکوییت رو توی کاسه خورد میکردیم و روش آب میریختیم، اییییی الان فکرشو میکنم خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما )))

شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !

شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!

 
خانواده ای آبرودار که سرپناهی ندارند! (+ تصاویر)
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٤   کلمات کلیدی: عمومی

به نام آرام دلها

منبع:http://www.forum.persiantools.com/t171583.html

مجنونم و دلزده از لیلی‌ها خیلی دلم گرفته از خیلی‌ها

شاید اصلی‌ترین تفاوت یک روزنامه نگار با افراد عادی این باشد که حتی در نیمه شب ـ همان زمان که چشمان دیگران را خواب ربوده و بالش‌های نرم، خستگی کار روزانه خیابان‌های شهر را می‌زداید ـ چشمان او خواب آلودگی را تجربه نمی‌کند و هنوز هوشیار و بیدار, با بی تفاوتی‌ها دست و پنجه نرم می‌کند. بی‌تفاوتی‌هایی که گاهی از روی ناآگاهی و گاه آگاهانه، زندگی‌هایی را به تباهی و نابودی می‌کشاند و زجرهایی را بر دیگران تحمیل می‌کند!

بیست و هفتم تیرماه هم یکی از آن روزهای متفاوت بود. از خیابان طالقانی تقاطع بهار رد می‌شدم که دیدن منظره‌ای برای نخستین بار, تمام باورهایم را زیر سوال برد. بیشتر که دقت کردم دیدم حقیقت دارد. خانواده‌ای ایرانی, همجنس خودمان از همان‌هایی که خون آریایی در رگ هایشان جاری است. پدر و مادر و نازنینی 9 ساله در فرورفتگی یک شرکت آرمیده بودند. با خودم فکر کردم آیا اینها خوابند یا تمام ما آدم‌هایی که بر روی تخت‌های آن چنانی با تشک‌های خارجی طبی زیر هوای مطبوع کولرهای گازی مشغول استراحتیم؟



مجال رفتن نبود. قدم از قدم نمی‌توانستم بردارم؛ وظیفه حرفه‌ایم اقتضا می‌کرد که سعی کنم به این خانواده نزدیک تر شوم با آنها گفتگو کنم و از زجرهایی که از روزگار می‌کشند بپرسم. از داستان آدم‌های نامردی که برای تنها اندکی کرایه در محله پامنار تهران اینها را از سقفی که داشتند محروم کرده‌اند.

برای ارگان‌های حمایتی که نعره‌هایشان گوش فلک را کر کرده است و دم از کمک و همیاری مستضعفین می‌دهند. هر یک به نوعی و هر یک به شکلی! ارگان‌هایی که با تشکیلات عریض و طویل، امکانات فراوان و بودجه‌های آن چنانی و تبلیغات فراوان سعی می‌کنند نشان دهند که ما کاملا در خدمت محرومین و مستضعفین هستیم. با اینکه در سفرهای گوناگون به مناطق جنوبی، شرقی، غربی و شمالی کشور گوشه‌های فراوانی از درد و رنجی که محرومین سرزمین من می‌بینند دیده بودم و علت آن را در هزاران بهانه‌ای که مسئولین برای آن می‌تراشند، برای خود توجیه می‌کردم شاید دیدن علی و همسرش و نازنین کوچولو خط بطلانی باشد به تمامی شعارهایی که مسئولین و ارگان‌های حمایتی در راستای حمایت از محرومین سر می‌دهند.


بشاگرد، نیک شهر و خیلی از مناطق محروم دور افتاده کشورم پیش کش! این اتفاق همین جا، در همین نزدیکی، در تهران بزرگ، دو سه کوچه آن طرف تر، درست بغل گوش من و شما افتاده است.


آیا انسانی که در نزد قادر متعال خود به جانی می‌ارزد، برای ما آدم‌های متمدن به نانی نمی‌ارزد؟!

علی بچه آبادان است؛ جنگ را حس کرده است. مدتی همدوش رزمندگان و شهدای جنگ بوده است. به هزار دلیل که من و تو می‌دانیم، کوچ کرده و به تهران آمده است. کارمند قراردادی یکی از فرهنگسراهای سازمان فرهنگی و هنری شهرداری تهران شده و حالا با چوب تعدیل چند صباحی است که کارش را از دست داده است. اجاره خانه ندارد که بدهد. صاحب خانه محترم! با استفاده از تمام ابزارهای قانونی ـ همان ابزاری که برای دفاع از حقوق انسان‌ها به وجود آمده‌اند ـ علی، همسرش و نازنین کوچک را با تمامی اثاثیه شان از خانه بیرون کرده است.


امرار معاش علی از پسماندهای فلزی زباله‌هایی است که شاید چند هزار تومنی را روزانه نصیبش کند تا بتواند با یک وعده غذای بسیار ساده، شکم همسر و بچه خود را سیر کند. ظاهر نازنین نشان می‌دهد که مدتی است روی آب را ندیده است. از علی علت را که جویا می‌شوم می‌گوید پول ندارم. از وضعیت تحصیل نازنین می‌پرسم و با آهی پاسخ می‌دهد: نازنین مجبور است برای مدرسه به پامنار بازگردد. به مدارس نزدیک به اصطلاح همین محل سکونت که مراجعه کرده‌اند آنها را رانده‌اند تنها به علت وضع ظاهری!!؟؟ در حال صحبت با علی هستم که یکی از کارکنان شرکت که تو رفتگی آن، محل اسکان و زندگی علی شده، قصد خروج دارد. علی مجبور است که همسرش را از خواب بیدار کند تا راهی برای عبور فرد باز شود.

از ایشان سوال می‌کنم علی چند ماه است که اینجاست؟ می‌گوید تقریبا هشت ـ نه ماهی است که این خانواده در این مکان زندگی می‌کنند. می‌پرسم برای رفع مشکل اینها کاری کرده‌اید؟ مرد در جوابم می‌گوید که بله با همه جا تماس گرفتیم. با کمیته امداد، سازمان بهزیستی، شهرداری و... اما هیچ نتیجه‌ای نگرفتیم!؟


همه این سازمان‌ها با یدک کشیدن متولی بودن و رسیدگی در امور محرومین کارها را به همدیگر پاس می‌دهند. هر یک می‌گوید این در شرح وظایف و اختیارات ما نیست و به ارگان دیگری مربوط می‌شود و ارگان دیگری نیز می‌گوید به عهده سازمان دیگری است و این دور باطل همچنان ادامه دارد. اما آنچه که واقعیت دارد نازنین کوچک است که روی یک تکه کارتن بر سنگفرش سیمانی خیابان پر ازدحام ماشین‌های مدل بالا خوابیده است و امشب را نیز مانند صدها شب دیگری که گذشته به صبح خواهد رساند.


قصه آنجا دردناکتر می‌شود که علی می‌گوید به دفتر رهبری نیز مراجعه کرده‌ام و آنها نیز پولی جهت تهیه سرپناهی در اختیار کمیته امداد قرار داده‌اند. اما هنوز بعد از گذشت ماه‌ها هیچ اتفاقی نیفتاده است.

شاید این نیز مثل هزاران لطف و کرامتی است که از سوی رهبری نسبت به محرومین می‌گردد ولی در لایه‌های پایین تر افرادی که خود را شاید حتی بالاتر از آن جایگاه‌ها می‌دانند هیچ اهمیتی به این منویات نمی‌دهند.


به عنوان یک روزنامه نگار خاضعانه از ریاست محترم جمهور، شهردار محترم تهران و تمام آزادمردانی که می‌توانند سرپناهی هر چند کوچک برای نازنین و خانواده‌اش فراهم کنند، تقاضا می‌کنم سخاوتمندی خویش را از آنان دریغ نکنند و دستان یاری آنان را بفشارند.


راه‌های ارتباط با این خانواده دردمند برای "تابناک" محفوظ است. لطفا جهت همیاری و کمک، از طریق نظرات کاربران همین خبر یا "تماس با ما"ی سایت "تابناک" دردی از این هم نوع خود دوا کنید که خداوند خود وعده اجر عظیم را به محسنین داده است...


 
اعتراض به هتک حرمت قرآن کریم «توهین به مقدس ترین دارایی مسلمانان
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۳   کلمات کلیدی:

«هتک حرمت قرآن ریشه در جهل گروهی دارد که حقیقت قرآن را درک نکرده‌اند»

کلام خدا سوختنی نیست، این آتش جهنم توست!

سلام..

بسیار خوشحال شدم که اون کشیش  عقب کشید و گفت که چنین حرکتی را نخواهد کرد!


اما متاسفانه در اخبار دیدم که این کافران قرن 21 ؛ توهین رو به حد اعلا رسوندن ؛ و به قران کریم که مقدس ترین دارایی ما مسلمانان هست توهین کردند.

این اتفاق واقعا دردناکه و من به نوبه خودم به محضر حضرت بقیه‌الله الاعظم حجت ابن الحسن ارواحنا لتراب مقدمه الفداه که قرآن ناطق و صاحب قرآن است تسلیت می گویم.


انشا الله همه به راه راست هدایت شویم...

 
 
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱۸   کلمات کلیدی: عید فطر

به نام آرام دلها

اینطور است که در دعای قنوت نماز عید فطر می خوانیم:
بارالها! به حق این روز، که آن را برای مسلمانان عید و برای محمد صلی الله و علیه و اله ذخیره و شرافت و کرامت و فضیلت قرار دادی، از تو می خواهیم که بر محمد و آل محمد درود فرستی و مارا در هر خیری وارد کنی که محمد و آل محمد را در آن وارد نمودی و از هر بدی که محمد و آل محمد را خارج ساختی ، ما را نیز از آن خارج سازی، درود و صلوات تو بر او و آنها. خداوندا! از تو می طلبیم، هر آنچه را که بندگان شایسته ات از تو خواستند و به تو پناه می بریم از هر آنچه که بندگان خالصت به تو پناه بردند .

عید سعید فطر مبارک


 
عکس یکی از وکلای ملت
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٦   کلمات کلیدی: غیر از برنامه نویسی


سلام

اینم عکس یه عکس جالب از یکی از وکلای ملت در مجلس!


 
← صفحه بعد